معينی کرمانشاهی

 و خداوند "معینی کرمانشاهی" را آفرید

دو سال می شود که می خواهم از او بنویسم

اما حدیث میان من و قلم حکایت ناسازگارتری بود !

 

می توان گرانی یک شعور را اینگونه سنجید : حافظ یا معینی کرمانشاهی ؟

 

شوربختانه: معینی کرمانشاهی... شک نمودن در شعور من نیز بلامانع است.

 

چندین زمانه است که او را آقا رحیم میخوانم . چراییش حکایت نگفته ای دیگر است ...

 

کم خردان پاپتی تنها او را با قطعهء « عجب صبری خدا دارد » می شناسند .

 

اما : سبد عاشقی آقا رحیم  کم از این خوشه ها ندارد

 که سنگ را ذوب;عاقل را دیوانه و نامرد را مرد میکند

 

قصهء پر غصهء آقا رحیم رنج نامهء بی مانندی شاعری است که اگر شکیبایی اش نبود  لاجرم پشت

 

رشته کوههای البرز  نیز از تازیانهء زمانه خم می گشت !

 

همانطور که خودش می گوید : « این حقیقت را بارها فهمیده ام که تازیانهء زمان داروی تحمل را با

 

ضربات خود به اعماق زخمها تزریق می کند »

 

سالهای رنج و تهیدستی و ناملایمات اگر چه او را سوزاند اما سبب گشت که شمعهایش نسوزند !

 

آنطور که خود می گوید :« به وجود آمدن هر یک از آثارم برای من خیلی گران تمام شد . یعنی درست

 

در مواقعی که دیگران مشغول آرایش و آسایش زندگی بودند من سوختم ...

 در خلال این مدتها رنجهای فراوانی دیدم ... برای آنکه شاید به فتوای ملت ایران قرار شود آثار من

 

 مانند خودم نسوزد موجبی پیش آید که شرح حال و چگونگی زندگیم به اطلاع طرفداران آثارم برسد »

 

میزان انزوا و مظلومیت معینی کرمانشاهی به حدی است

 که یافتن یک بیوگرافی ساده نیز از او بسیار مشکل است .

 

محنت این است که در بل بشوی شعر بازی و شعربافی مشتی ناسراینده ; 

 فاتحهء شعر و شاعری محکوم به قرائت است !

 

تا امثال مریم های حیدر زاده  به قاموس کلام و قلم لجن ابتذال و لودگی می پاشند

 

 این فاتحه نه در شبهای جمعه بلکه فی کل ایام خوانده خواهد شد !

 

بگذریم ...

 

رحیم معینی کرمانشاهی در سال 1304 هجری شمسی در کرمانشاه متولد می شود.

 

آنطور که خودش میگوید :

 « نگارنده در خانواده ای مشخص و شناخته شده در کرمانشاه به وجود آمده و پرورش یافته ام .

 اعتبار کلی و عمیق خانوادگی و بستگانم مربوط به روابط دهلیزی تشریفات مذهبی

 

اقامه ی این مراسم و مجالست با طبقات روحانی طی یکصد سال از عمر یک خانواده در چهار نسل

 

بوده است... این اعتبار و موجودیت بدست پدربزرگم « معین الرعایا» به وجود آمده و تکمیل شد »

 

اما اولین دردهای معینی کرمانشاهی از همان سالهای آغاز جوانی ریشه می دواند .

 

آنطور که خود می گوید:

« به پیروی از انگشت شمار مردم این دیار کتابخوان شدم که اولین درد روحی را از همینجا احساس

کردم . زهر کشندهء تنهایی نخست از داخل بستگانم به مذاقم چشانده شد !

 

ابتدا به هنر نقاشی روی آوردم و در این فن به چیره دستی قابل توجهی رسیدم. وقتی با مخالفت

 

شدید اطرافیانم روبرو شدم و به من گفتند که نقاشی عملی حرام است ستون فقراتم به درد آمد و

 

اعماق اندیشه هایم فریاد کشید .

 اعتراض دارم !

 

 مدتها بود اعتراض داشتم به همه چیز و همه کس معترض بودن به اینگونه افکار زیربنای

 

 طرز تفکرم شد  و آزادی و آزادگی را از هر روزنی جستجو میکردم»

 

و سرانجام این آزادی اینگونه به دست می آید :

 

مرد جوان نشسته در اتوبوس تهران خیره به دور دست !

 

 اندوهی او را فرا می‌‏گیرد،

 

 جرقه‌‏ای به ذهنش زده‌‏می‌‏شود. ذوق شاعری‌‏اشمی‌‏شکفد، اما کو قلم و کاغذ؟

 

 از مسافر کناری قلمی عاریت می‌‏شود‌‏، کاغذ هم کههست: کاغذ خالی سیگار!

 

در همان اتوبوس می‌‏سراید‌‏. ‌می‌‏شود این غزل :‌

خانمان سوز بود‌‏، آتش آهی گاهی ناله‌‏ای می‌‏شکند پشت سپاهی، گاهی...

 

در تمام سالهای تنهایی با دردهای خود «فطرت» و « ای شمعها بسوزید» را آفرید .

 

اما سوداگران بازار حرص و آز  آثار او را چنان به یغما بردند که به اثبات عدم کارایی قانون حق مولف

 

مهر تایید نهاد .

 40 صفحه شکایت ; 6 سال حکایت پرونده های سرگردان در دادگستری وقت نتوانست

 

حقوق آثار بدون اجازه منتشر شدهء آقا رحیم را بازگرداند . در همان سالها که انقلاب می شود اولین

 

بخشودگی ها مشمول متهمان می شود ! پرونده ها بسته و همان آقایان به آنطرف آب می روند و

 

همچنان آثار معینی کرمانشاهی مورد سو استفاده قرار می گیرد !

 

اما این تمام ماجرا نیست !

 به داخل کشور که نگاه میکنیم آثار  سرقت شدهء آقا رحیم کم نبوده است .

 

شاید تلخ ترین آن را بتوان به علیرضا افتخاری نسبت داد !

 

 معینی کرمانشاهی در مورد اشعاری که علیرضا افتخاری بدون اجازهء او در بازار عرضه کرده است

 

می گوید :« به نام بازسازی چند تا از ترانه‌های نخبه من را برداشتند و آقای افتخاری خواند. عجیب

 

هست که غلط هم خواند. یعنی آمده بود لغات را مغلوب کرده و چیزهای دیگری راکه دلش

خواسته بود چند جا عوض کرده بود !!! ابدا و اصلا من ایشان را نمی‌شناختم

و حتی یک تلفن هم به من نزدند.

 

من از اینبی‌اعتنایی ناراحت شدم. سر و صدا بلند شد و قرار شد وکیل بگیریم. جلوی کار رابگیریم.

 

چون من آثار ترانه‌یی خود را برای نشر و پخش به پسرم داده‌ام و الان "حکایتنگفته‌" را که شرح حال

 

 مختصر از من است را به چاپ رسانده است. پسرم قضیه را پیگیریکرده

 و خلاصه وادار کردند که آقای افتخاری از نو و درست ترانه‌ها را خواند...»

به جرات میتوانم بگویم  در آسمان بی کران سرایندگی احدی به گرد پای آقا رحیم نمی رسد . تنها

نمونه مهدی سهیلی است که رسم شاعری اش را میتوان در کنار اشعار سپید بیژن جلالی به سه

 

 ضلع یک مثلث بی همتا تشبیه کرد .

 

تمام تلاشهای من و یکی از دوستان برای دیدار با آقا رحیم به جایی نرسید .

در آنزمان یعنی سال 1379

 

تنها وسیله ء این ارتباط انتشارات سنایی بود که سوز هجران را به وصال نرساند که نرساند !

 

در همان سالها و یا کمی بعد شاهکار صدا و سیما آقا رحیم را مرحوم خواند و ما  را عزادار !

 

به قول فرهاد « از آنجایی که ما دستمان از همه جا کوتاه است» هیچ نشانی از مزار ایشان نیافتیم !

 

به هر دری زدم که حد اقل نشانی از محل دفن معینی کرمانشاهی پیدا کنم و بروم بر سر مزارش !

 

ورق برگشت و بلاخره در سال 84 محمد بقایی پرده از خبر کذب مجری وقت رادیو  برداشت !

 

باز هم ختم به بی خیالی میکنم...  

 

چقدر غزل خواندم از تو  آقا رحیم !

 

 سالهاست که به جای قرآن دیوان تو را ختم کرده ام .

 

این دیوانگی نیز بی شباهت به  غزل "تقدیر" تو نیست که گفتی :

                                                   ای وای در این دار فنا خستگی ما

                                                   چیزی نبود جز غم دلبستگی ما...

                                                   ما جمله اسیران من و مایی خویشیم

                                                   اینجاست همان علت صد دستگی ما...

                                                   این عقربه ی تند زمان است که خندد

                                                   بر راه دراز و قدم آهستگی ما... 

 

/ 22 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعيد

چه وقت و حوصله و انرژی و دلسوزی به خرج دادم و اونهمه برات نوشتم / با کمال تعجب الان اومدم ديدم همش پاک شده !!! اين کارت خيلی زشت بود علی خيلييييييييييييييييييييييی / اما من هنوزم دوستت دارم /

علی

منو ببخش سعيد فقط يه اجبار بود و بس(خودت میدونی) بهار از شما هم معذرت ...

قلب شیشه‌ای

سلام علی جان طاعات قبول داداشی! عيدت مبارک! به جان خودم اصلا نميدونستم اون آی دی مال توئه! راستش من آی دی ناشناس اکسپت نميکنم و واسه همين اونجوری شد. وگرنه چه دليلی داره آی دی تو رو اکسپت نکنم؟ ادد کن دوباره!

قلب شیشه‌ای

شعر «گريه مال مرد نيست» فوق العاده بود! و بازم يه جورايی حرف دل من...

قلب شیشه‌ای

حقيقت هميشه تلخه! کاش هميشه بزرگان رو قبل از اينکه دير بشه بشناسيم.

تولد دوباره

سلام... عید بر همگی مبارک گرچه بعضی از بزرگان فراموش شدن ولی نبايد برای بزرگ کردنشون ديگران را کوچک کرد

علی

توضيح : معينی کرمانشاهی اونقدر بزرگ هست که نه احتياجی به بزرگنمايی من داره و نه با حرفای من بزرگ ميشه و باز هم نه من توانايی بزرگ کردن پروردگار غزل ايران رو با قلم نحيف و رنجور خودم دارم ۲) من چه کسی را کوچک کردم ؟ اگر مقصود مريم حيدرزاده هست که اين دخترک اونقدر کوچک هست که نه نيازی به حقير شمردن داره و نه توی مرام من تحقير کسی هست و باز هم نه من و نه حتی کسی ديگه نميتونه بزرگی رو کوچک کنه مگه اينگه خود اون شخصيت کوچک باشه که در مورد حيدرزاده اين امر صدق ميکنه ۳) من به کسی توهين کردم ؟؟؟ آيا انتقاد صريح و بی پروا توهين هست ؟؟ آيا بيان حقيقت روشن جرم هست ؟؟ کی يادش رفته همين دخترک ۹/۸ سال پيش در حضور رهبر انقلاب چطوری بود و بعدش به چه روزی افتاد که به جرات ميگم اگه اسم اون خزعبلاتی رو که اسمش رو شعر دل گذاشته دفتر و کتاب و نوار کرد و خودش رو گم کرد من هم ميتونم يکساله چند برابر اون چرنديات رو بنويسم و اسم خودم رو هم بذارم شاعر نسل جوان و عاشق پيشه . حرف آخر : دوستان خوب برويد نقد مهدی سهيلی رو در مورد شعر معاصر بخونيد تا به حقيقتهای گفته من پی ببريد .

هما

سلام علی آقا اميدوارم هميشه همينطور به نوشتنت ادامه بدی وقتی اومدم دیدم جمله به اون زیبایی رو برداشتید خیلی دلم گرفت موفق باشيد

ساناز

خسته نباشين خوب بود ميتونی ادامه اين شعر رو به صورت کامل از اول واسه من ايميل کنين از معينی کرمانشاهی هستش ای آب و لبی نان چو شود مايه عمر چه بهشتی به از اين کلبه بی منت خويش ممنون ميشممممممممممممممم