مردم هنوز پشت سرم حرف ميزنند

مردم هنوز پشت سرم حرف می زنند

از اینکه سخت در به درم حرف می زنند

مردم از اینکه من به خودم پشت کرده ام

ازحالِ  خویش بی خبرم حرف می زنند

 

حق با درخت بود سکوت همیشه سبز

با این گمان که کور و کرم حرف می زنند

از شاعری که عقده ای چشمهای توست

از پاره پاره ی جگرم حرف می زنم

 

* * * * *

من با شما که حرف ندارم ولم کنید

با من کبوتران حرم حرف می زنند

سنگ گناه اینهمه چشم بدون شرح

با نازکای بال و پرم حرف می زنند

 

مردم از اینکه من به تو دل بسته ام عزیز

می خواهم از تو دل ببرم حرف می زنند

باور کنید چلچله های ِ  یتیم شهر

بامن که سخت دربه درم حرف می زنند

 

مردم به حال و روز بدم خنده می زنند

مردم هنوز پشت سرم حرف می زنند

/ 24 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی

به اومدنت تکيه نميکنم برای همين دو روز دير شده خسته ميشی حوصلت که سر بياد چی ميگی

تولد دوباره

آنچه ديگران می گن مهم نيست مهم اينه که هر کس خودش می دونه کی هست فکرشم نکن در دهن مردم که نمی شه بست

با هم بازی می‌کردیم! خسته شدیم! من اومدم پایین؛ آدم شدم! اون رفت بالا؛ خدا شد! ... و این بازی‌ی جدید ما بود! دوستی پرسید پس این میان شیطان چه می‌شود؟ شیطان بدبخت که فرشته‌ی برتر خدا بود- آن‌طور که شاملو می‌گوید- تنها بازی‌چه‌ای شده است در دست انسان! شیطان شده است راه گریزی برای ما که هرگاه گناهی مرتکب شدیم؛ تقصیر را به گردن او بیاندازیم! شیطان بهتان‌خورده با کلاه‌بوقی‌ی منگوله‌دارش- به قول شاملو- فرصتی‌ست که انسان برای خود قائل شده تا تمرد از قوانین الهی را به اسم او تمام کند! شیطان این میان عروسک خیمه‌شب‌بازی‌ای‌ست که گاهی به ساز خدا می‌رقصد و گاهی به ساز ما! البته سال‌هاست که دیگر ساز خدا را گوش نمی‌دارد! این میان تنها انسان و خدا هستند که تصمیم می‌گیرند؛ قدرت تغییر دارند و می‌نوازند! تنها انسان و خدا!

نه که نخوام بنویسم؛ نه! ته کشیده! به جون عزیزی که این روزا بدجوری دل وصله‌خورده‌ام رو شکسته؛ می‌خوام، اما این قلم لامصب با برگ سیاه دفتر قهر کرده و هیچ راضی به نوشتن نمی‌شه! د نمی‌شه دیگه! بنویسم واس کی؟ واس چی؟ که چی‌چی رو بفهمونم؟ این همه جوجه‌نویسنده‌ی بدبخت ریقو ریخته تو این جامعه‌ی فلک‌زده! یه سری آدم مفلس که هنرشون فقط تو کلاه کج‌شون و بند شلوار و کراوات و پیپ‌شون خلاصه شده! یه عده مفنگی‌ی نون‌به‌نرخ‌روزخور که گوشه‌ی کافه‌های کپک‌زده نشستن و به خیال خودشون جای هدایت و شاملو رو گرفته‌ان! یه عده ذلیل که واسه هر آه و اوه فاحشه‌ی هرشبه‌اشون چندین و چند هزار بیت شعر تو قالبای جدید و قدیم و کوفت و زهرمار می‌گن! تازه خیال ورشون می‌داره که دیگه باس دفتر پاره پوره‌ی اجرایف‌اشون رو کنار دیوان حضرت حافظ و مثنویْ‌معنوی‌ی ملای روم بذارن! بی‌فکرای حرافی که واسه هم‌پاله‌گی‌هاشون سند تاریخی می‌سازن و هر چرند و پرند شبونه‌اشون رو می‌ذارن به حساب حرفای حسابی‌ی فیلسوفانه

البت راه دوری نریم؛ متهم ردیف اول همین نزدیکاس، به قول یه عزیزی: دلقک توی آینه داره شبیه من می‌شه!- بگذریم! از چی به چی رسیدیم! داشتم می‌گفتم که دیگه نمی‌تونم بنویسم! دیگه نمی‌خوام بنویسم! نوشتن حرمت داره! نوشتن مقدسه! کار هرکسی نیست! تازه تو هر روزگاری هم نمی‌شه نوشت! فضا آلوده‌اس! نیست؟ چند وقت پیش یه خطخطی‌ای کردم در باب ننوشتن، به این قرار: - دیگر بیگانه‌ام با شعر؛ چند کلام پشت‌هم‌آوردن ُ وزن‌انداختن میان‌اشان که نشد شعر! کلام‌ام دیگر خیالی در سر ندارد رویایی در حرف‌های‌ام دیگر سراغ ندارم! شاهین تیک‌تز ذهن‌ام این روزها کلاغ طلادزد بام این ُ آن شده است! آهوی رمیده‌ی دل‌ام؛ نالان ُ روسپی‌وار: سگ تیپاخورده‌ی دندان به یغمابرده‌ی زوزه‌ در گلو خشکیده شده ‌است: که تکه گوشتی کنار پای‌اش ُ او هم‌چنان در فکر چه‌گونه سق‌زدن

خلاصه شروع می‌کنن به داد سخن دادن در باب پوچی‌ی زنده‌گی و با چارتا ایسم و ایست انداختن پس و پیش کلمه‌هاشون به همه می‌فهمونن که اونا فقط می‌فهمن و بقیه اسگول تشریف دارن! معمولا یه قیافه‌ی حق به جانب هم می‌گیرن و شروع به سخن‌رانی در مورد بی‌هوده‌گی‌ی زنده‌گی می‌کنن و تنها راه چاره رو مرگ و خودکشی می‌دونن و هی هدایت رو مثال می‌زنن و اسم‌اش رو تو دهنای گه‌کشیده‌اشون نجس می‌کنن! آخ اگه این هدایت بی‌چاره می‌دونست که فقط تو زنده‌گی کاری به کار کسی نداشته؛ اما مرگ‌اش این همه آتو دست این جغله‌روشن‌فکرا داده، حکما یه جور دیگه و بی‌سر و صدا از رو بوم این دنیا می‌پرید! چه قشنگ خودش گفت که : حال‌ام از کلمات براق و توخالی‌ی منورالفکرها به‌هم می‌خوره!

تازه تا تقی به توقی می‌خوره و آب از دماغ‌اشون ولو می‌شه و ننه‌شون یه سانت شورت مامان‌دوزشون رو تنگ‌تر می‌دوزه و آب‌نبات چوبی‌شون بدون چوب می‌شه؛ می‌رسن به پوچی و سیاهی! شروع می‌کنن به وراجی که آی جماعت زنده‌گی معنی نداره! زنده‌گی سخت شده! زنده‌گی یعنی پوچی! مرگ بر زنده‌گی! اولین کسی رو هم که واسه اثبات یاوه‌هاشون سراغ می‌گیرن هدایت مادرمرده‌اس که از همه‌ی هنرش فقط اون درافتادن با سرنوشت رو اون‌ام کورکورانه تقلید می‌کنن! تو گندآبای متعفن‌اشون شروع به خزعبل‌بافی می‌کنن که درود بر هدایت! درود بر خودکشی! درود بر آش‌پزخانه و پنبه و گاز! درود بر آپارتمان سی و هفت! درود بر پاریس! مرگ بر زنده‌گی! مرگ بر ما‌می و ددی! تف به هر چی عشقه! - آخه بدبخت خودت رو یادت نیس که تا دی‌روز واسه دختر هم‌سایه‌ی این‌وری و اون‌وری چه غش و ضعفی می‌رفتی و به هر کی که می‌رسیدی دم‌دستی‌ترین کلمه‌ای که بلد بودی عشق و عاشقی بود! توی نه‌فهم هستی که این مقدس‌ترین آیه‌ی الهی رو به گند کشیدی!-

اینه! حکایت ما هم شده عین‌هو حکایت بابایی که الاغ‌اش زور و توان نداشت اما هی بار رو دوش‌اش می‌ذاشت! اون‌قدر بار گذاشت تا الاغ بدبخت از پا افتاد و هم‌سفر ملک‌الموت شد! ما هم حکما همون الاغیم

طبقه ای که افرادش عمدتاً آدمهایی تحصیل کرده اند که سالهای جوانی و عشقهایشان را در دانشگاهها گذارنده و از کف داده اند و حال، آپارتمان نشین اند. اینان زنان و مردانی هستند که عمدتاً چالشهایِ سالهایِ ابتداییِ زندگی را دارند، می توانند زوجی پزشک (زن) و معلم (مرد) باشند و شب بهد از خوردن جوجه کباب و پیتزایی که در آشپزخانۀ خود آماده کرده اند، دوچرخه هایشان را از پارکینگ بیرون بکشند و در خیابان با هم مسابقه بگذارند. دغدغۀ رفتن به « لونا پارک» و جیغ کشیدنِ با دهانهایِ پر از ذرت بو داده، وقتِ سوار شدنِ «کشتیِ طوفان زده» را داشته باشند، خستگی هایِ روزانه شان می تواند از خیرگی به مانیتور باشد، جشنِ تولد را با دوستانِ زمانِ دانشگاهیشان برقصند و به هم ارگ کادو بدهند و کامپیوترِ شخصیشان را در اتاق خواب بگذارند. می شود این تغییر در کدگذاریِ نشانه هایِ شخصیتها را حاصل این دو مؤثر دانست