نامه ی بابا به دخترش : ترنم

سلام دخترم ,

خوب میدانم که اکنون این نامه را نمیتوانی بخوانی .

 اما مینویسم , شاید روزی دلت به بهانه ی بابا شروع به خواندن کرد .

ترنم دخترم ; امروز درست بیست و ششمین روز است که به دنیا آمده ای .

هشتم آذر همین سال بود که یک روز پس از تولدت تو را به مادرت سپردم و از آن پس دیگر تو را ندیدم

روز سوم تولدت بود که مادرت تو را " ترنم " نام نهاد و در قلبهای خود حضور تو را جشن گرفتیم .

انگار همین دیروز بود که مادرت برای بابا نوشت :" زبان عشق زبان خداست در ملکوت"

و آدمی چقدر آرزوها داشت با این مصرع از آقا رحیم.

ترنم عزیزم . همیشه بدان در هر بزمی رنجی هست نا آشنا .

 شاید برای من و مادرت نه رنج طوفان که رنج نسیمی کافی بود آشیانه ی مان را بر هم زند .

عزیز دلم . شاید گفتن این حرفها برایت مناسب نباشد . اما درد بابا درد مناسبت و غیر آن نیست !

نمی دانم وقتی سراغ مرا از مادرت بگیری به تو چه خواهد گفت اما بدان نه بابا در سفر است و نه

مرده است . حقیقت این است که : بابا را برای تو نخواسته اند !

بابا جان ; خوب میدانم که درد بی پدری و یتیمی چیست .

بابا جان خوب میدانم که به "ترنم" من , سخت می گذرد

ولی مگر به پدر رانده شده اش  سخت نمیگذرد ؟

دخترم ;

 نمی دانم هنوز موهایت سرخ است یا نه ! نمیدانم هنوز آن لباس زرشکی ات را بر تن داری یا نه !

اصلا نمیدانم که تو را هم رانده است یا نه !

نمی دانم هنوز حرفهای آنروز بابا یادت هست یا نه .

اما شاید حرفهای اینروزهای مادرت یادت باشد !

بابا جان ; من و تو باید با واقعیتی سر کنیم که هیچکداممان مسبب آن نیستیم.

این واقعیت همان دستهایی است که نه  تو را برای من خواست و نه من را برای تو !

 اینروزها بابا با خودش فکر می کند:

 مادری که بابا را دوست ندارد  آیا دخترش را دوست خواهد داشت یا نه ؟

دخترکم  ; اگر باز هم پرسیدی بابا کجاست ؟ اگر باز هم دلت هوای بابا را کرد.

 از مادرت بپرس چگونه تنفر از بابا را خواستی ؟ چگونه از بابا بیزار شدی ؟

 اینها چگونه های بی جواب است بابا جان.

 

/ 25 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شقايق

راستی نميخوای يه دستی به سر و روی خونت بکشی ؟ آپ نمی کنی علی ؟

ساحل

سلام ... داشتم رد می شدم از اينجا ولی ... نوشته و اهنگت بدجوری منقلبم کرد ...

حامد

سلام راستش منم چند بار اين داستان رو خوندم اما تاثير خاصی درم نذاشت يا من خيلی سنگدل هستم يا تو نتونستی اون طور که بايد و شايد فضا رو برام مجسم کنی موفق باشی

بهار

نميخواهی آپ کنی علی آقا؟!........

فرهاد

نگرانت شده بودم... خوشحالم که حالت خوبه و باز دوباره برگشتی... فکر کنم ميخواهی درباره ی زير تيغ بنويسی... درسته؟... منتظر خواندن مطلبت هستم... در ضمن از اين به بعد آدرس وبلاگتو درست بنويس تا آدم نره وبلاگ ديگران و شاخ در بياره!

کدخدا

سلام خيلی وقت بود که بهت سر نزده بودم گفتم بيام و يادی هم از شما کنم نامه تاثير گذاری بود موفق باشی

شقايق

سلام ، اصلا معلومه شما کجايی ؟! پس کی ميخوای بنويسی ؟ منتظريم ... لطفا زود . مستدام باشی و پابرجا .